close
تبلیغات در اینترنت

داستان های جدید عاشقانه

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
خرید لباس مردانه و پسرانه در فروشگاه اینترنتی آزاد استایل : 0 2 azadstyle
دلایل طراحی وب سایت حرفه ای: 0 3 sitecup1
طراحی سایت اختصاصی: 0 3 sitecup1
راه های شیک برای پوشیدن بوت های تازانو درزمستان96 0 3 azadstyle
مطمئن ترین شرکت اسباب کشی و باربری و اتوبار در تهران 0 3 roozferight
طراحی سایت املاک: 0 4 sitecup1
ایده های تیپ آخر هفته ای پاییزه برای آقایان: 0 3 azadstyle
طراحی سایت مزایده آنلاین 0 5 sitecode
مطمئن ترین شرکت اسباب کشی و باربری در تهران 0 5 roozferight
اتوبار روز با شعب مختلف در امر حمل بار در تهران 0 5 roozferight

داستان عاشقانه ( قرار )

داستان عاشقانه ( قرار )



نشسته بودم رو نیم کتِ پارک ، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید . سنگ می انداختم بهشان. می پریدند ، دورتر می نشستند . کمی بعد دوباره برمی گشتند ، جلوم رژه می رفتند .




ادامه داستان در ادامه مطلب .





ساعت از وقتِ قرار گذشت . نیامد . نگران ، کلافه ، عصبی شدم . شاخه گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می پژمرد .


طاقتم طاق شد . از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ ها .


گل را هم انداختم زمین ، پاسارَش کردم . گَند زدم بهش . گل برگ هاش کَنده ، پخش ، لهیده شد . بعد ، یقه ی پالتوم را دادم بالا، دست هام را کردم تو جیب هاش ، راهم را کشیدم رفتم .


نرسیده به درِ پارک ، صِداش از پشتِ سر آمد .


صدای تندِ قدم هاش و صِدای نَفَس نَفَس هاش هم .

برنگشتم به رووش . حتی برای دعوا ، مُرافعه ، قهر . از در خارج شدم . خیابان را به دو گذشتم . هنوز داشت پُشتم می آمد . صدا پاشنه ی چکمه هاش را می شنیدم . می دوید صِدام می کرد .


آن طرفِ خیابان ، ایستادم جلو ماشین . هنوز پُشتَم بِش بود . کلید انداختَم در را باز کنم ، بنشینم ، بروم . برای همیشه . باز کرده نکرده ، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – ناله ای کوتاه ریخت تو گوش هام – تو جانم .


تندی برگشتم . دیدمش . پخشِ خیابان شده بود . به روو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و راننده ش هم داشت توو سرِ خودش می زد . سرش خورده بود روو آسفالت ، پُکیده بود و خون ، راه کشیده بود می رفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان .


ترس خورده – هول دویدم طرفش . بالا سرش ایستادم .


مبهوت .


گیج .


مَنگ .


هاج و واج نِگاش کردم .


توو دستِچپش بسته ی کوچکی بود . کادو پیچ . محکم چسبیده بودش . نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده،  ساعتَش پیدا بود . چهار و پنج دقیقه .


نگام برگشت ساعت خودم را سُکید .


چهار و چهل و پنج دقیقه !


گیج درب و داغان نگاه ساعت راننده ی بخت برگشته کردم . چهار و پنج دقیقه بود !!




منبع : طنزستان



موضوع : داستان , داستان عاشقانه ,

مطالب مرتبط

  • داستان زیبا و خواندنی ( هزارپا )
  • داستان زیبا و خواندنی ( دنیای واقعی و مجازی )
  • داستان زیبا و خواندنی ( ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . )
  • داستان عاشقانه " پریا و فرهاد "
  • داستان خنده دار جدید
  • [نظرات]

    شما نیز نظری برای این مطلب ارسال کنید:
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    آخرین مطالب ارسالی

  • 10 مورد داشتیم جدید ( مجموعه چهارم )
  • 10 عکس متن دار ( مجموعه اول )
  • 10 جوک جدید مردان ( مجموعه دوم )
  • مرگ نوجوان چینی معتاد به اینترنت
  • 5 جوک متفرقه جدید ( 1 )
  • 5 مورد داشتیم جدید ( 3 )
  • سال گذشته یک هزار و 590 ولادت در آستارا ثبت شده است
  • سرعت نور چقدر است ؟
  • 10 حدیث منتخب از امام هادی ( ع )
  • داستان زیبا و خواندنی ( هزارپا )
  • 5 اس ام اس زیبا جدید ( 3 )
  • هراس آمریکا در حمله به ایران از چیست؟
  • تصاویری جادویی از ابرهای عدسگون + توضیحات
  • 5 اس ام اس سرکاری جدید ( 3 )
  • ابوبکر البغدادی به عناصر داعش دستور فرار داد