close
رزرو هتل

داستان جدید عاشقانه \\\\

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
بر چه معیاری شرکتی را برای انجام سئو و طراحی سایت انتخاب کنیم ؟ 0 10 sitecode
خرید اس اس ال 0 12 cilek
عوارض جراحی کوچک کردن سینه 0 13 filiph
عمل بینی گوشتی چگونه صورت می گیرد؟ 0 12 filiph
ویژگی های بارز در طراحی سایت آژانس مسافرتی 0 15 cilek
هر آنچه در طراحی وب سایت املاک باید بدانید 0 14 sitecode
انتخاب کلمات کلیدی در سئو سایت 0 14 cilek
آموزش طراحی سایت حرفه ای 0 15 cilek
مقایسه طراحی وب سایت و وب اپلیکیشن 0 14 sitecode
تاثیر سینما گرافی در موفقیت طراحی وب سایت 0 10 sitecode

داستان زیبای ( بهشت )

داستان زیبای ( بهشت )



مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.


اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.


گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.




برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید .





پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.


در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد


و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد:


«روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»


دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»


– «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»


دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»


– اسب و سگم هم تشنه‌اند.


نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.


مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.


پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند.


راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.


مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.


مسافر گفت: روز به خیر


مرد با سرش جواب داد.


– ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.


مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.


مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.


  مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟


– بهشت


– بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!


– آنجا بهشت نیست، دوزخ است.


مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمــی زیادی می‌شود!


– کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند.


چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را تــرک کنند، همانجا می‌مانند..پایان




منبع : طنزستان



موضوع : داستان , داستان زیبا و خواندنی ,

مطالب مرتبط

  • داستان زیبا و خواندنی ( دنیای واقعی و مجازی )
  • داستان عاشقانه ( قرار )
  • داستان زیبا و خواندنی ( ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . )
  • داستان عاشقانه " پریا و فرهاد "
  • داستان خنده دار جدید
  • [نظرات]

    شما نیز نظری برای این مطلب ارسال کنید:
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    آخرین مطالب ارسالی

  • وجود نمک زیاد در ساندویچ
  • 5 مدل جدید مانتو مخصوص بهار ( 1 )
  • نام اصیل خواننده های معروف
  • غزل اول از سعدی
  • 5 مورد داشتیم جدید ( 2 )
  • 5 عکس جالب جدید ( 4 )
  • 5 جوک زنان جدید ( 2 )
  • فاصله کره ماه تا زمین + اطلاعات کامل
  • 5 اس ام زیبا جدید ( 2 )
  • 5 عکس تسلیت ایام فاطمیه
  • چین پیشتاز استفاده از خودروهای برقی در جهان
  • 5 عکس متن دار خنده دار جدید ( 2 )
  • 5 جوک مورد داشتیم جدید ( 1 )
  • معرفی کشور آلمان + بیوگرافی کامل
  • 5 اس ام اس فلسفی جدید ( 1 )