close
تبلیغات در اینترنت

داستان جدید عاشقانه \\\\

آخرین ارسال های انجمن

عنوان پاسخ بازدید توسط
طراحی سایت مدارس: 0 2 sitecup1
خرید لباس مردانه و پسرانه در فروشگاه اینترنتی آزاد استایل : 0 2 azadstyle
دلایل طراحی وب سایت حرفه ای: 0 3 sitecup1
طراحی سایت اختصاصی: 0 3 sitecup1
راه های شیک برای پوشیدن بوت های تازانو درزمستان96 0 3 azadstyle
مطمئن ترین شرکت اسباب کشی و باربری و اتوبار در تهران 0 3 roozferight
طراحی سایت املاک: 0 4 sitecup1
ایده های تیپ آخر هفته ای پاییزه برای آقایان: 0 3 azadstyle
طراحی سایت مزایده آنلاین 0 5 sitecode
مطمئن ترین شرکت اسباب کشی و باربری در تهران 0 5 roozferight

داستان زیبای ( بهشت )

داستان زیبای ( بهشت )



مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت.


اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.


گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.




برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید .





پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند.


در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد


و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد:


«روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»


دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»


– «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»


دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»


– اسب و سگم هم تشنه‌اند.


نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.


مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.


پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند.


راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد.


مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.


مسافر گفت: روز به خیر


مرد با سرش جواب داد.


– ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.


مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.


مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.


مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.


  مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟


– بهشت


– بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!


– آنجا بهشت نیست، دوزخ است.


مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمــی زیادی می‌شود!


– کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند.


چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را تــرک کنند، همانجا می‌مانند..پایان




منبع : طنزستان



موضوع : داستان , داستان زیبا و خواندنی ,

مطالب مرتبط

  • داستان زیبا و خواندنی ( هزارپا )
  • داستان زیبا و خواندنی ( دنیای واقعی و مجازی )
  • داستان عاشقانه ( قرار )
  • داستان زیبا و خواندنی ( ﺳﻌﻲ ﮐﻨﻴﺪ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﮐﺴﻲ ﻧﺒﺎﺷﻴﺪ ﮐﻪ ﮐﻤﮏ ﻣﻲ ﮐﻨﺪ . )
  • داستان عاشقانه " پریا و فرهاد "
  • [نظرات]

    شما نیز نظری برای این مطلب ارسال کنید:
    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی

    آخرین مطالب ارسالی

  • 10 مورد داشتیم جدید ( مجموعه چهارم )
  • 10 عکس متن دار ( مجموعه اول )
  • 10 جوک جدید مردان ( مجموعه دوم )
  • مرگ نوجوان چینی معتاد به اینترنت
  • 5 جوک متفرقه جدید ( 1 )
  • 5 مورد داشتیم جدید ( 3 )
  • سال گذشته یک هزار و 590 ولادت در آستارا ثبت شده است
  • سرعت نور چقدر است ؟
  • 10 حدیث منتخب از امام هادی ( ع )
  • داستان زیبا و خواندنی ( هزارپا )
  • 5 اس ام اس زیبا جدید ( 3 )
  • هراس آمریکا در حمله به ایران از چیست؟
  • تصاویری جادویی از ابرهای عدسگون + توضیحات
  • 5 اس ام اس سرکاری جدید ( 3 )
  • ابوبکر البغدادی به عناصر داعش دستور فرار داد